من هنوزم هستم
خدایا این دیگه چه کارمندی بود فرستادیش واسه ما؟ درد بیابونی بودن... کمم نبود... حالا... ازم میپرسه... شما آلمانی بلدید... میگم نه... بلد نیستم... البته فقط آلمانی رو بلد نیستم... دوباره ازم میپرسه خوب اگه راست میگید بگید ببینم "بله" به آلمانی چی میشه؟! ...!! خداوکیلی آخه من چی باید بگم بهش... کفاره ی کدامین گناهمه این؟! بهش بگم میشه <یا>؟!!! بعضی وقتا وقتی که تلخه نميشه... نمي تونم بگم هر كاري مي كنم گفتنم نمياد . . حیف که من آدم نیستم... پ.ن: دددد! کی بود گفت خر؟ بي ادب! "هر کسی باید فشنگ آخرش رو واسه خودش نگه داره. یاد فیلم سون سین (هفت گناه) افتادم... چه ربطی داره حالا... دلم یواشکی صحبت کردن میخواد ... دلم زمزمه کردن میخواد... یواشکی... چی کار کنم دلم میخواد خوب...از اینامه شدیداْ مگه من آدم نیستم و دل ندارم؟! هوم؟ اینجا من خالی خالی تخیلم رو تخلیه میکنم... یه روزی عشقم میکشه برم رو یه تپه بخوابم و به ابرا نیگا کنم... یه روزی دوست دارم پسر چوپان نبی بشم وعاشق دختر بزچرون... یا به دختر چوپون یواشکی دل ببندم... یا اینکه برم تو غار سر به سر مریم مقدس بذارم و تو کارای خضر نبی فضولی کنم... یا اینکه دلم برای کلاغ قصه ها بسوزه که از بچه گی تا حالا به خونش نرسیده... بعضی وقتا هم از درد زایمانم بگم که هر یه ماه یه بار مثه عادت ماهانه میاد سراغم... درد دارم!!! مثلاْ همین الان دلم یه جزیره میخواد تو دل دریا... یه دریا... حتماْ یه کاستی دارم...تعارف که نداریم...یه بار گفتم...بازم میگم... یکی حال میکنه از کشف زکریای رازی بخوره و تمام ناراحتیهای زندگیشو فراموش کنه... یکی هوس میکنه بره بیرون کنار ساحل آواز بخونه یا پکی به سیگارش پک بزنه... اما! من! هر چی باشم و هر کس باشم و هر جا باشم...منم! یه من واقعی و من هنوزم هستم... باید یاداوری کنم که وبلاگ من محل تخلیهی احساس تخیل منه! چند بار باید بگم این مزخرفا هیچ کدوم واقعی نیست؟ اصلاً اینی که اینجا مینویسه من نیستم. یعنی یه من دیگه ام . یعنی اصلاً من وقتی اینجا مینویسم یکی دیگه ام. بعضی وقتا فراموش میکنیم که آدمایی که وبلاگ مینویسن غیر از وبلاگ نوشتن کارای دیگهای هم دارن٬ مثل زندگی کردن. یکی شب حال میکنه پاشه بره بار اونجوری خستگی روزش رو رفع کنه یه خلی هم مثل من ترجیح میده آخر شبی کنار وبلاگش بشینه، بگه میخوام برم تو غار. لازم بود بگم که من نه دیوونه ام و نه افسرده. فقط خوشم میاد که بعضی وقتا چشمام رو ببندم برم جاهای دور . قصههای تازه... مثلاً الان دارم فکر میکنم... راستی یکی یه درد درست حسابی سراغ نداره؟! مرد را اگر دردی باشد خوشست مثه درد زایمان! میخوای جای من باشی؟ کاری نداره اصلاْ... فقط کافیه...شبا ساعت ۲ و ۳ از دفتر محل کارت بری تو اتاق خوابت... مسواک و نخ دندون رو برداری.... راست آینه به دندونات نیگا کنی و هی نیگا کنی که هنوز دندونات سفیدن یا نه؟ بعد بچپی تو رختخواب... هی خوابای چیز دار ببینی... هی دسترسی به مشترک مورد نظر میسر نميباشد... هی از تمام فیلترا رد بشی... ولی آخر تا میخوای مطلب رو بخونی...از خواب بیدارت کنن! بعد کل روز برات نامفهوم باشه تا دوباره بخوابی! اما ایندفعه با یه فیلتر شکن بهتر و سریعتر... همین! هر دو تار می تنند... یکی به دور خود... یکی به دور دیگری... اولی تار می تند... به دور خودش... دور بودنش... دور تنش... هر روز در پیله ی تنهایی ِ خود به فردا فکر میکند... به فردایی که با شمع گریه خواهد کرد و با گل در باد خواهد رقصید.... و چه مغرور است و خودخواه... چرا که به پرواز ایمان دارد... چرا که بالهای رنگارنگش کرشمه ی بودنش خواهد بود... از تلاش خسته نمیشود... چرا که میداند هر نقش و نگارش ثمره ی تارهایی ست که پی در پی در روزهای زشتی به دور خود می تند... تارهایی که آفرینش معجزه ی آنهاست... اما دیگری تارش را در باد رها میکند... تا به شاخه ی درختی گیر کند... و این کار را آنقدر تکرار میکند تا بتواند جلوی پرواز را بگیرد... در فکر تنیدن تار به دور دیگری ست... تارهایی که مرگ تنها هنر آنهاست... اما خبر ندارد که باد آورده را باد میبرد... همانا که از سستترین خانه هاست... تفاوت تارها در کجاست؟
آدم دلش میخواد
وقتی که یه چیز گنده مثه یه غم تو دلشه
به یکی بگه که...
نه
یعنی نیگاش کنه... و بهش بگه...
اه
وگرنه باخته... خوشمان آمد...
| Design By : Night Skin |


